اوهام

عاشق منم درون خزان پریده‌رنگ / فارغ تویی از این‌همه احساس سرسری

چند خط چیز ترسناک

بعضی متن ها مثل سوره ی توبه اند.....

باید بدون بسم الله شروع شوند...


از چند چیز باید ترسید، باید وحشت کرد!

از برجی سست در زیر باران

از سربازی بدون هرگونه تعلق

از مردابی بدون حرص به بلعیدن

و از ...

از مردی که حتی حوصله ی اصلاح ریشش را هم ندارد.

و یا زدن اودکلنی، ست کردن لباسی و یا هرچیزی دیگری که بخواهد زنده بودن را اثبات کند.

گاهی وقت ها مردن نفس نکشیدن نیست ، مرده میتواند نقس بکشد، راه برود، حتی لبخند بزند ولی مرده باشد. همانقدر سرد، همانقدر بی روح....

مرد زندگی را زندگی نمیکند تا لذت ببرد زندگی میکند تا تمامش کند، مثل یک لیوان آبی که تشنه ات نیست ولی سر میکشی تا تمام شود. همین . تمام شود و نقطه

باید ترسید ...

باید ترسید از مردی که کل وسعت زندگی اش کل ترجمان زندگی اش می شود 12 متر . سه در چهار!

چند روزی است...

دستانم رخوت عجیبی دارند.

ریش تراشم هر شب در دستم است اما نمیدانم سوزاند این چند کالری چرا انقد عذاب آور شده! موها را هم رها کن بگذار هر جا که دلشان میخواهد برود وسعت جهان هم که کماکان همان 12 متر است . سه در چهار! به علاوه یک نور گیر.

و دیگر ته مانده لیوان های آبم را هم سر نمیکشم..

مرده میخوابد  مرده بیدار می شود  مرده نفس می کشد  مرده سلام می کند  مرده یادش می آید نباید سلام کند  مرده یادش می آید نباید درباره اش حرف بزند  مرده یادش می آید نباید شعر بسراید  مرده یادش می آید نباید هوایش را تنفس کند

مرده یادش می آید اصلا نباید تنفس کند...

سه در چهار به علاوه یک نور گیر ! مرده خسته است...

مرده رحم می خواهد...

مرده قبر میخواهد...



عذر میخواهم اگر آه مکرر کردم

خاطر آینه را باز مکدر کردم

۲۱ آبان ۹۷ ، ۰۰:۲۴ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
علی علامی

شام آخر

تصمیم سختی بود انتشار این شعر ؛ چون یقینا از اجناس انبار است

-وقتی نگاه میکنی -اما به دیگری

یعنی حلول کل وجودت به خنجری


من میکشم تو را و یهودا کنارت است

آه این چه حکمتست شده شام آخری


کمتر بخند ای گل سرخم گل بهار

سفت تر ببند پیچ گره های روسری


فرهاد و تیشه و لب شیرین نگاه کن

وه که عزیز من چقدر زود باوری


بعد مسافتی است میان من و تو ماه

مانند چشمه ای ز پس چشم هاجری


تو در سرت مضارع منفی نا گذر

من در سرم رسیدن فعلی به مصدری


عاشق منم درون خزان پریده رنگ

فارغ تویی از این همه احساس سرسری


بر رغم شوکران که به کامم کنی مدام

 می پرسمت به دیده تر باز :بهتری ؟

۹۷/۷/۲۵


۱۲ آبان ۹۷ ، ۲۲:۲۷ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
علی علامی

من و‌مصطفی

واقعا نمی دانم چه شد؟

باید نشست و فکر کرد چه چیزی من را وادار کرد که وسط خوردن فلافل تو راه کربلا یکهو بهش زنگ بزنم و بگم: مصطفی!بعضی موقع ها حس میکنم باید صداتو بشنوم یا حتی ببینمت!

اما سیر این آشنایی چجور از « هی دیلاق میخوام خفت کنم » به «گاهی اوقات حس میکنم باید صداتو بشنوم» رسید؟

احتمالا وقتی داشتم گوشی صاحب مردتو صد بار تکون میدادم تا زنگش دم اذان صبح خفه شه تصور هم نمیکردم روزی این مطلبو بنویسم . اون لحظه داشتم با خودم میگفتم « تو بچه سوسول رو که یه نماز صبح نمیتونی بیدار شی کی آورده اردو جهادی؟» و این هارو در حالی میگفتم که باید صد بار گوشیتو در حالت عمودی تکون میدادم تا بلکه خاموش بشه و در این مدت تو کوچکترین حرکتی در خواب نمیکردی!

اما چی شد؟

شب قبل از رفتنم کربلا «درد مشترک» تو کافه جمعمون کرد . گفتم مصطفی دارم احساس پوچی میکنم از اینکه نمیتونم بنویسم ، از اینکه روزهام سپری میشه ، احوالات غریبم سپری میشه بدون اینکه ثبت بشه که تو گفتی : علی! وبلاگ...

و بعد من برایت شعر خواندم ؛ خواستی با صدای خودت بخوانی و بگذار بگویم دیدم که سرت را برگرداندی و ...

ابیات این بود:

به دیدن تو همه ذره های من شد چشم

و چشم ها همه سر تا به پا تماشا شد


رها ز سلطه ی پاییز در بهار اتاق

گلی به نام تو در بازوان من وا شد


قرار نامه وصل من و تو بود آنکه

به روی شانه تو با لب من امضا شد


فرشته ها تو و من را به هم نشان دادند

میان زهره و ماه از تو گفت و گوها شد


۱۲ آبان ۹۷ ، ۰۰:۲۰ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
علی علامی

ویترین من

احساس پوچی لایتناهی می کردم از ثبت نشدن لحظات عمر کنونی ام که شاید هیچ زمان دیگر تجربه نکنم شان.

این بود که تصمیم به عرضه شدن گرفتم چونکه فرقی بین کالای با ارزش ‌و بی ارزش نیست وقتی جفتشان گوشه ای فقط خاک بخورند . 

و تصمیم گرفتم که اینجا بشود ویترین اوهام من ! اما پیشاپیش معذرت میخواهم از اینکه کاسب خوبی نبوده و نیستم! اصلا اهل ویترین نیستم و تزیینی کار نمیکنم ، جنس های اعلایم را در انبار نگه میدارم

آخر میدانید؟! جنس های خوب من فروختنی نیستند... اهدایی اند.

و‌مینویسم و مینویسم به امید آن روز که بتوانم اهدایشان کنم.

۱۰ آبان ۹۷ ، ۲۳:۱۵ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
علی علامی